خودم را مي نويسم.شعر مي شود؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
فروغ فرخزاد
ترانه گارد سيويل اسپانيا
بر گرده ی اسبانی سیاه می نشینند
که نعل هایشان نیز سیاه است.
لکه های مرکب و موم
بر طول شنل هاشان می درخشد.
اگر نمی گریند بدان سبب است
که به جای مغز سرب در کدوی جمجمه دارند
و روحی از چرم براق
از جاده های خاکی فرا می رسند،
گروهی خمیده پشتند و شبانه
که بر گذرگاه خویش
سکوت ظلمانی صمغ را می زایانند و
وحشت ریگ روان را.
.....................................................................
*
چندان که شب فرود می آمد
شب ، شبِ کامل ،
کولیان بر سندان های خویش
پیکان و خورشید می ساختند.
اسبی خون آلوده
بر درهای گنگ می کوفت
و خروسانِ شیشه یی بانگ سر می دادند.
...................................................
*
ای شهر کولی ها ،
اینک گارد سیویل !
روشنایی های سبزت را فروکش !
....................................................
*
شهر ، آزاد از هراس
درهایش را تکثیر می کرد.
چهل گارد سیویل
از پی تاراج بدان در آمدند.
ساعت ها از حرکت باز ایستاد
و از بادنماها
غریوی کشدار برآمد.
شمشیرها نسیمی را که
از سم ضربه ها سرنگون شده بود
از هم شکافتند.
کولیان پیر می گریزند
از راه های تاریک و روشن
با اسب های خواب آلوده و
قلک های سفالین شان.
.........................................
*
کولیان به دروازه های بیت اللحم
پناه می برند.
یوسف قدیس ، پوشیده از جراحت و زخم
دختری را به خاک می سپارد.
تفنگ های ثاقب ، سراسر شب
بی وقفه طنین انداز است.
قدیسه ی عذرا ، برای کودکان
آز آب دهانِ ستاره گان مدد می جوید.
با این همه ، گارد سیویل پیش می آید
در حال برافشاندن شعله هایی که در آن
تخیل ، جوان و عریان خاکستر می شود.
رزا – دخترک کامبوریوس –
می نالد بر درگاه خانه اش.
پیش رویش پستان های بریده شده ی او
بر یکی سینه قرار گرفته.
و دختران دیگر دوانند
با بافه های گیسوان شان از پس
در هوایی که در آن
گلسرخ های باروت می ترکد.
تو نمی دانی
وقتی گلوله ها آواز می خوانند
قلب ها چگونه گل می دهند
مرگ چگونه می وزد ،
و السالوادر
چگونه گریه می کند .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
وقتی تانک ها قدم می زنند
دست ها چگونه سنگر می شوند
تا قلب ها
یک نعره بیشتر سرود بخوانند
و چگونه خیابان ها گورستان نعره اند
- در کامبوج .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
وقتی گرسنگی می تازد
چگونه خواهران
گل های زخمی آوازهایشان را
تقدیمِ سربازان می کنند
تا برادران
سوارِ اسب های شب
از آغوش مخفیگاه های لو رفته ،
به بادهای در به دری بپیوندند .
و چگونه کودکان زنا زاده
تشنه اند به خون پدرانشان ،
- در اریتره .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
چگونه خدا را
تیرباران می کنند
تا شیطان ها را بترسانند .
چگونه گل ها را گردن می زنند
و کبوتران را داغ .
چگونه خونِ نفت
در رگِ جوی هایِ طمع
دَلَمه می بندد .
چگونه درختان دار می شوند
و دست ها تازیانه .
و ایران چگونه
- تکه تکه می شود
زیرِ ساطورِ وحشت .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
چگونه کودکان گرسنه را
شکار می کنند
تا کفتارهای فربه را
گران تر
به باغ وحش ها بفروشند .
و چگونه می سوزد و سرخ می شود ،
- آفریقای سیاه .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
وقتی قلب شیلی
شرحه شرحه می شد
چگونه گل های لبنان
خون آلوده به خاک افتادند
چگونه قناری های زیمبابوه
آوازهایشان سرخ شد
و عشق در آرژانتین
چگونه پرپر زد .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
تو نمی دانی
ایران
اریتره
کامبوج
السالوادر
همان بازاری ست
که دلالانِ پیر ساخته اند
تا تو از آن عبور کنی ،
- هر روز
و جوانیت را بفروشی .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم ،
چرا که می دانم
بازوانت ، روزی
مرا که از شکنجه ی تنهایی می لرزم
پنهان خواهند کرد
تا تو با صدایی
خونین از عبور خشم
جهان را فریاد کنی .
تو نمی دانی
و من دوستت دارم .
طوفان
موج موج
خليج ِ تو
تن:تخته بند طوفان
لب پَر مي زني در چشم هايم
رودخانه هاي منشعبت بگو به كدام اقيانوس مي ريزد
↓↑
آرامش بعد از طوفان
دست ها :جزيره هاي فرو رفته
دهان:درياچه كوچك شور
موها:تارهاي نمك سود ِ شب
چشم ها خواب ستارگان دريايي مي بينند
غرق
غرق ِ آرامش آبي آب
براي طوفان هاي مكرر
ماهِ مدخيز من شو
خرداد 88
احساس كپك زدگي مي كرد.چند روز كه بهانه اي براي ترك منزل پيدا نمي كرد اين حس از سر و رويش مي باريد.انگار پوستش شل مي شد و وقتي در آينه پلكهاي پف كرده، روي چشم هاي بي حالتش را ورنداز مي كرد براي خودش متاسف مي شد و اين تاسف از نوعي نبود كه خودش را جمع و جور كند ،بلكه اين روش خاص او در تخريب خودش بود.
كتابهاي نيمه تمام زيادي در كتابخانه داشت اما اين جور وقتها همه آنها به نظر توده كسل كننده اي مي آمدند كه حتي رغبت نمي كرد به جلدشان دست بزند.مي توانست اتاقش را مرتب كند .طوري كه بتواند بهتر نفس بكشد يا وقتي روي تختش مي خوابد مدادهاي نوك تيز و گاهي كارد ميوه خوري توي تنش فرو نرود و خش خش كاغذهاي در هم و بر هم خوابش را به هم نزند.دوستان زيادي داشت كه مي توانست با آنها تلفني حرف بزند اما نوعي وسواس توان هر كاري را از او سلب مي كرد.كه به كدام دوستش؟كِي؟اگر سرش شلوغ باشد اگر جواب ندهد اگر اگر اگر...
حتي اين چند روز حوصله حمام رفتن نداشت و با اينكه بوهاي بدي حس مي كرد حمام رفتن را به تعويق مي انداخت.
عصر خاكستري و دلگيري بود .به سنگيني يك مرده روي تخت افتاد.همه چيز شبيه يك دهن كجي بزرگ بود.همان كتابها ،حال و روز خودش، تُن خاكستري هوا كه حس خفگي ايجاد مي كرد.،وسايل اتاق...
مثل هميشه ساعت هفت صداي راديو همسايه به سمت اتاقش شليك شد.با اينكه پيرمرد واحد بغلي هر روز همين برنامه را گوش مي كرد اما هر بار با شنيدنش مثل صاعقه زده ها خشك مي شد.و بخصوص زمانهايي كه باتري سمعكش ته مي كشيد رابطه مستقيمي بين شوك بيشتر و صداي راديو برقرار مي شد.
حس كرد چيزي توي ريه اش بزرگ مي شود.به سنگيني سنگ و از جنس خفگي.عصبانيتي كه با گفتن"كَر كَر كَر" در دهانش منفجر شد.متوجه ارتباط اين كلمات با اتفاقاتي كه بعدا مي افتد نشد اما ناگهان يادش آمد فردا ده صبح وقت دندان پزشكي دارد.اول پاهايش را به سمت پايين تخت سر داد و بعد تن رخوتناكش را روي پاها سوار كرد.حوله اش را از پشت در برداشت و به سمت حمام رفت.
لباسهايش را كند و دوش را باز كرد. در آينه اندامهايش را ورنداز كرد.جذاب نبود.سرش را توي باران دوش فرو برد.وقتي داشت موهايش را شامپو مي كرد از بويي كه دوست داشت يا از صداي آبشار مانند دوش يا هر دو حس خوبي پيدا كرد.تصميم گرفت به محض اينكه بيرون برود اول موهايش را با حوصله تمام سشوار كند .بعد كتري را روي گاز مي گذارد تا يك قهوه حسابي بخورد.حالا با سرعت بيشتري داشت موهايش را چنگ مي زد.لحظه اي دست نگه داشت.اوووم!كتاب يا فيلم يا تلفن ؟شايد هم تايپ كردن داستاني كه ايده كوچكي از آن در گوشه تاريكي از مغزش لم داده بود.دوباره شروع كرد به شستن. مصمم و با نشاط شده بود.در آينه به حركت ليف روي بدنش نگاه كرد.حتي كف پايش را هم با سنگ پا شست .كاري كه مدتها نكرده بود.خودش را شست و حوله را با لذت روي پوستش كشيد.لخت توي خانه راه افتاد .كشو دراور را بيرون كشيد .پيراهن عنابي مچاله اي رادرآورد و بدون لباس زير به تن كرد.به سمت اتاقش رفت و در را باز كرد.
روتختي راه راه انگار مجرايي براي دلهره اي بود كه به جانش ريخت.صداي راديو با موسيقي اي كه روزهاي عزا پخش مي شد ، ادامه داشت.خودش را روي تخت انداخت.فكر كرد مرده ها هم شايد همين حس رخوت و سنگيني بعد از شستن را حس كنند.موسيقي تمام شده بود.گزارش كنترل ترافيك با صداي تو دماغي و بيحوصله اي شروع شد كه هر كلمه اش رشد چيزي در درون او بود.دهان نيمه بازش با كلمات "كر كر كر" به حركت در آمد.
خرداد۸۸
بي قراري ِ رفتن
قرار ِ غرقه شدن
ماهي كوچكي شده ام
آنجا كه رودخانه هاي نامت به دهان اقيانوس مي ريزد
خرداد ۸۸
خش خش
صدای ساتن رقصان است روی دستهای کتی سیاه
یا سم
باااااااااااااااد
سمباده
خش خش
می کشم
جان می کنم
سمباده می کشم
مثل تکه های زنگار گرفته
سمباده به جان لایه هایم
این های و هوی دیوارست
از موسیقی تند رقص
انعکاس فریادها و نفس های شادمان
یا
زمین دیوانه شده از لرزشی که در پاها
نه
پاها به اشتباه لگد نکرده اند
خش خش
انگار باد روی برگ
زرد روی سیاه
سیاه
سیاه
زرد روی عشق ِ کتی سیاه
روی خرده های شک
می رقصم
اردیبهشت ۸۸
بر لاشه های انتظار
آستانه ی درد تیر می کشد
در حجم تلخ اتاق
سرمای گلو
روی سکوت ،زهربارِ باران...
وقتی تمام من کسی می شود
که در کثرت آینه ها غایب است
اردیبهشت ۸۸
تلخزار شور را به شخم کشیدی
در من کشتزاری رویید
اینک خیزاب های اشک...
برای روزهای روییدن
باران
اردیبهشت ۸۸
شانه ات مجابم ميكند
در بستري كه عشق تشنگي است
زلال شانه هايت
همچنانم عطش مي دهد
در بستري كه عشق
مجابش كرده است
دشنه در دیس/احمد شاملو
چشم های خسته نیم باز
سپیدی خدایی ناتمام
و نقطه هایی سیاه
که سرگردانی را بر تنش خالکوبی می کنند
اردیبهشت ۸۸
تاریک و خنک
سایه های شب می بارد
میان شاخ و برگ باران
اردیبهشت ۸۸
شعری از پگاه احمدی:
گفت : " در بادیه یک روز، به درختی رسیدم که آنجا آب بود..."
تذکرﺓ الاولیاء
شطح آب
آفتابگردان را می بوسم وَ با حروفی نرم ،
روی آب می آیم
زیر ِ صدایت پوستم خوابیده است / دَم
دستت را روی پَرَم نوشته ای وُ بازدم
درگیر ِ آخرین دریاست
که در شعاع ِ هم فرو برویم
آنقدر خوب منعکس ام می کنی که می ترسم
عاشق خودم شده باشم
آنقدر
با تاریخ ِ بلاغت ِ من فرق می کنی که می ترسم
آخرین شعرم ، روی شروع ِ تن ات نوشته شود
آنقدر زنده ای که زمین ، می لرزد از شنا
آنقدر تازه که انگار ...
من ، به تو عادت نمی کنم / عبادت می کنم .
از سایت کتاب شعر
۱.بعضی حرفها
-می دونی چیه زندگی جادوییه؟شعری که تو برهوت ننوشتن بباره.
البته قابل تعمیم نیست.
-لطفا منو نقد کنید.رحم هم نداشته باشید.
-لطفا برای مینا آقاخانی عزیزم دعا کنید تا زودتر خوب بشه
ـ کانون ادبی باران توسط پدیده شجاعی عزیزم ، فعالیت جدی و گاهی
خشنش رو ـالبته با کسایی که تکلیف انجام ندن ـشروع کرده.و وبلاگش
هم با ترانه شکوفه دلخواهی عزیز به روزه.
اگر چند وقته ترانه خوب نخوندید حتما سر بزنید .
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۲.شعر
شب است یا دریا؟
چه می ریزد از مشت تاریکی؟
سیاهی سیال بی ستاره در هاله ی اتاق،
ماهیان وحشی اعماق در گذر.
شب است یا...
کدام دریای سیاه پهلو گرفته در لنگرگاه اتاقم؟
اردیبهشت ۸۸
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۳.فتوهایکو
سیاه گله در دشتِ شیرین
چرای مورچه ها بر تکه های شیرینی
اردیبهشت۸۸
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۴.داستان
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
فروغ فرخزاد
حرکت پلکانی مرگ
هر سال یک روز مانده به عید خودش را توی شلوغی بازار می انداخت و می رفت جایی که پیرمرد ماهی فروش بساط می کرد.نمی گذاشت دوتا ماهی قرمز ش را با یک ملاقه آب توی کیسه فریزر بیندازد.تنگش را با خودش می برد.انگار دوتا ماهی توی دلش بالا و پایین می پریدند.حتی قبل از اینکه دوتا ماهی را با کلی وسواس از بین همه شان انتخاب کند ،دلش می تپید و این اشتیاق از وقتی از خانه بیرون می زد شروع می شد.
گاهی نیم ساعت هم شده بود که زیر نگاه گاهگاهی و متعجب پیرمرد صبر کرده بود تا جفت ماهی اول را پیدا کند.ولی معیار مشخصی وجود نداشت.خیلی حسی بود
گاهی بی عرضگی به خرج می داد و جفت را به خریدارهای دیگری که همه عجله داشتند می سپرد.و بعد نگاه دلسوزانه ای به ماهی اول که توی تنگ خالی می چرخید می انداخت.
پول دوتا ماهی روی پول جفت ماهی هایی که پیرمرد از صبح فروخته بود می افتاد و به اندازه ی جفتی دیگر آکواریوم ماهی ها خالی تر میشد.
چیزی از جنسیت ماهی ها نمی دانست با این حال در راه برگشت حس مبهمی او را شبیه پدری می کرد که یک زوج را دست به دست هم داده است.یا کسی که تازه فرزندی به دنیا آورده باشد.حس غرور ،حس خلق یک زندگی نو با شوق آمیخته می شدند و این همه او را وادار می کرد هر روز چند دقیقه ای حرکاتشان را زیر نظر بگیرد ،غذایشان را بدهد و آبشان را عوض کند.
حسی که یک هفته ای دوام داشت.هفته های بعد فراموششان می کرد.می دانست مادرش هست و حتما مثل کارهای دیگر خانه این را هم به صورت خودکار انجام خواهد داد و شکایتی هم نخواهد نداشت.
دیگر نگاهشان نمی کرد.گاهی که چشمش به آنها می افتاد فکر می کرد :عجب !هنوز نمردند.هیچ سالی اینقدر دوام نمی آوردند.
یک روز خرداد وقتی لباس هایش را پوشیده بود و آماده رفتن بود ،.به آشپزخانه رفت تا لیوان چایی که خورده بود توی ظرفشویی بگذارد.از گوشه چشم تنگ را دید که روی کابینت در گوشه کم نوری قرار داشت.آرام چند قدم جلوتر رفت .انگار سالها از عمر ماهی می گذشت.با تعجب به رفتار شان دقیق شد.یادش آمد روزهای اول هر کدام مشغول شنای خودشان بودند.شاید در حال شناخت محیط جدید.اما حالا گاهی هر دو به یک سمت شنا می کردند.یا دور هم می چرخیدند.
چشمهای مات و دهان شان که دیوانه وار میان بی رنگی آب باز و بسته می شد دیوانه اش می کرد.نمی دانست این همه روز که مثل سالها به نظرش می آمد چطور در همین یکنواختی ،در تنگی که هر روز شبیه دیروز بود و حتی با رشد اندکی که داشتند کوچکتر هم به نظر می رسید ،زندگی کرده اند.بیهودگی جانکاهی در گلوی رگهایش می ریخت و به همه بدنش حرکت می کرد.حس فلج کننده ای بود .ماهی ها شبیه روز اول بودند .جلوتر رفت .باید هر چه زودتر از شرشان خلاص می شد.حس می کرد بیهودگیشان در اب اشباع شده و از دیواره های تنگ سرریز می کند و به تنش می چسبد .با دستهای لرزان تنگ را برداشت.جنب و جوش ماهی ها از این حرکت لحظه ای بیشتر شد. برای رفتن به نزدیکترین دریاچه باید یک ساعتش را توی خیابان ها می گذراند.
فکری به ذهنش رسد.شاید ماهی ها بدشان نیاید قبل رفتن یکبار دیگر غذایشان را بدهم و آبشان را تازه کنم.با همان اشتیاقی که موقع خریدنشان داشت، دریچه ی ظرفشویی را بست و شیر را باز کرد.با عجله تمام تنگ را توی ظرفشویی خالی کرد .چند دور اول را با سرعت شنا کردند .قبل از اینکه به بزرگتر شدن تنگ جدیدشان عادت کنند،دست را توی ظرفشویی برد و با یک حرکت ناگهانی دریچه را باز کرد.لوله با ولع و صدای زیاد آب را بلعید .ماهی کوچکتر با سرعت در لوله ناپدید شد.ماهی بزرگتر با همان چشمهای بی حالت و دهانی که پیوسته باز و بسته می شد _مثل معلمی که سعی دارد به شاگرد کر و لالش حرفی را آموزش بدهد_در حفره های دهانه لوله گیر افتاد.دستش را روی شیر گذاشت و با دست دیگر لوله را روی دهان ماهی نشانه گرفت و آب را با فشار باز کرد.این ماهی اول بود.
اردیبهشت 88
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۵.اینم جادوییه که تا اینجا خوندید.دوستتان دارم سادگان صبور
حجم لرزان سکوت در گلوگاهت...
حرفی میان ما پرپر می زد
مه
سیگار پشت سیگار
پای پنجره ی شب آرام دود می شود
گاهی کت نمناکش را روی چمن ها می اندازد
گاهی از شانه های درخت بالا می خزد
ظهر
معشوق را از پشت پوسیدگی پرده ها ندیده،
در اشاره خورشید گم می شود.
فروردین ۸۸